کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

 

 

قطعه ای ادبی از یکی از بنده های خدا که نامزد دریافت جایزه ی ادبی " پولیتزر " شد!!!

 

- شب بود و خورشید به روشنی می درخشید!!!

پیرمردی جوان،یکه و تنها با خانواده اش در سکوت گوش خراش خیابان،قدم زنان ایستاده بود...!!! نیشخند

اگه هنوز متوجه تناقضات نشدی برات متاسفم!!! یک بار دیگه بخون!!! نیشخند

 

دوستان کلبه ی ایرانیان،گروه لبخند ایرانی اقدام به ارایه ی سرویس هایی ویژه ی ماه مبارک رمضان نموده اند که شخصا لذت بردم و به شما هم توصیه می کنم حتما از این وبلاگ و سرویس های ویژه و فوق العادش دیدن کنید.

برای ورود به وبلاگ " لبخند ایرانی-پسرانه ی قدیم " اینجا کلیک نمایید.

هایـــلایـــــت هــــا : لبخند - طنز
پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ بود | اسماعیل محمدنژاد  نظرات ()

 

 

شنبه 26 فروردین 1385

 

روزهای بعد از آخرین ملاقات " م.م " با بی تابی عجیبی گذشت...

با اینکه روزهای زیادی رو به شمارش گذروندم تا ببینمش،اما بعد از دیدنش عطشم کمتر نشد و حالا بیشتر دلتنگشم...

و خیلی نگران!

آخه دخترا تو این سن زود دل می بندن!!! ( و شایدم به قول یکی از دوستان از اینکه می بینن چند نفر دلباختش شدن لذت می برن!!! این گفته از یه دختر خانوم بود!! از من خرده نگیرین!!! ) عاشق اولین کسی که بهشون ابراز علاقه می کنه...

و من وقتی به دور و برم نگاهی می کنم بیشتر می ترسم!

همه ی دختر-پسرا بعد از اینکه مدرسه تعطیل میشه یا دوش به دوش دوستاشون دارن راه میرن و حرف میزنن یا دم باجه ی تلفن...!

نکنه "م.م" من به کسی دل ببنده! ناراحت

نه!

"م.م" من متین تر و خانوم تر از این حرفاست... لبخند

اما... ناراحت

عشق که خبر نمیکنه... نکنه کسی بهش ابراز علاقه کنه... نگران

 

حالم این چند وقت خیلی بد بود! تصورات بیهوده و سیاه ذهن آشفته ی منو ول نمی کرد...

واسه رهایی از این کابوسا عجله دارم که هر چه زودتر بهش بگم تا نکنه یه وقت به خودم بیام و بگم " گاهی چه زود دیر می شود... "

 

ادامه ی مطلب

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - معجـزه - خاطرات شخصی - در کوچه هاى خاطرات
پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ بود | اسماعیل محمدنژاد  نظرات ()

 

 

 

تو تصویر یک نوع از انواع ضد حال روو می بینین!!!

اما بقیش:

 

1- عروس سر سفره عقد بگه : نــــــــــــــــــــــــــــــه !!! نیشخند

2- روز آخر سربازی در حالی که سراسیمه دنبال گرفتن برگ تسویه هستی فرماندتو نبینی و احترام نذاری!!! بعد یک هفته اضافه خدمت بخوری!!! نیشخند

3- یه قدمی خط پایان مسابقه زمین بخوری و آخر بشی!!! لبخند

4- درس بلد نباشی و چند دقیقه آخر کلاس یهو استاد هوس کنه درس رو ازت بپرسه!!! نیشخند

 

 

 

 

برای خواندن بهترین طنزهای اجتماعی روز،از وبلاگ دوست دوران سربازی من ( سید مصطفی آهنگرها ) که بتازگی پیداش کردم اینجا کلیک کنید.

هایـــلایـــــت هــــا : ضد حال - لبخند - طنز
پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ بود | اسماعیل محمدنژاد  نظرات ()

سلام

متاسفانه نشد برای ماه مبارک رمضان پست جدید بذارم.

امیدوارم ماهی پر برکت رو در پیش رو داشته باشین و منو از دعاهاتون بی نصیب نذارید!

 

سایه سپید عزیز!

از زحماتت ممنون و امیدوارم اجر تلنگری رو که به ما زدی رو بگیری و به هر آنچه آرزوته برسی. ( خانم سایه سپید در وبلاگشون اقداکم به نام نویسی برای ختم قرآن گروهی کردن که با استقبال زیادی روبرو شد. برای رفتن به دنیای دیدنی سایه سپید کمربندها را بسته... نفسی عمیق بکشید و به آرامی اینجا کلیک نمایید!!! نیشخند )

 

باز هم برای دوستان از درگاه ایزد منان ماه پربرکتی رو براتون خواستارم و امیدوارم این ماه تمرینی باشه برای قبولی در امتحانات آینده!!!

 

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست...

امتحان ریشه هاست...

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست...

زندگی چون پیچک است...

انتهایش می رسد نزد خدا...

هایـــلایـــــت هــــا : رمضان - ختم قرآن - کلبه ى ایرانیان
پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ بود | اسماعیل محمدنژاد  نظرات ()

 

 

 

وحشت از عشق که نه...!

ترسم از فاصله هاست...

وحشت از غصه که نه...!

ترسم از خاتمه هاست...

صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست...

کوله باری از هیچ که بر شانه ی ماست...

گله از دست کسی نیست...

مقصر دل دیوانه ی ماست...

هایـــلایـــــت هــــا :
چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ بود | اسماعیل محمدنژاد  نظرات ()

 

با طلوع آفتاب درآفریقا،غزال شروع به دویدن می کند و می داند که باید از شیر سریعتر باشد تا زنده بماند...!

 

با طلوع آفتاب در آفریقا،شیر شروع به دویدن می کند و می داند که باید از غزال سریعتر باشد تا از گرسنگی نمیرد...!

 

مهم نیست که تو غزال هستی یا شیر؟! با طلوع آفتاب دویدن را آغاز کن...!

 

عکس از دوست نازنین : سید مصطفی آهنگرها

هایـــلایـــــت هــــا : با کمی تامل
چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ بود | اسماعیل محمدنژاد  نظرات ()

سلام!

من بزودی بر می گردم!

البته این رفتن و برگشتن برای جلب توجه نبود! ( قابل توجه بعضی ها!!! )

دلیلش این بود که اصلا حوصله نوشتن نداشتم و حال روحیم زیاد خوب نبود!

بگذریم.

من بزودی بر میگردم! چون حالا برعکس دلم برای نوشتن تنگ شده!

ممنون از اینکه منو تحمل میکنین!

همتون رو دوست دارم.

منتظر مطالب جدیدم باشین!

 

هایـــلایـــــت هــــا :
دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ بود | اسماعیل محمدنژاد  نظرات ()

سلام

دوستان عزیز ببخشید که نبودم.شاید تا بار دیگه که بیام خیلی طول بکشه.ازتون بابت نبودنام عذر میخوام.

جدا از دوستان گرامی که همه برام عزیزین چند نفر هستن که خیلی برام عزیزن و رنجیدنشون آزارم میده...

 مریم عزیزم...

ببخش داداشتو... نبودم و نتونستم بیام قربونت برم...

 صنمایی نازنین...

چند بار اومدم به وبت اما نمیشد برات کامنت بزارم.شاید وبت مشکلی داشت.بابت نبودنام ازت عذر می خوام.

 شرقی مهربون...

ببخش اگه واژه ها برای پاسخ دادن به اون همه محبتت منو با غمام تنها گذاشتن... اما بدون حرفام واژه بازی نیست نازنینم...

و...

 آزاده ی من...

خواهر گل و داغ دیده ی من...

میدونم الان بیشتر از هر وقت دیگه ای به من و حضورم در کنارت نیازمندی... اما نمی تونم باشم. اما از دوستای گلم خواهش می کنم تو مدتی که نیستم خواهرم رو تنها نذارین.

 

این شاید فعلا آخرین پست من باشه و نتونم حالا حالا ها برگردم...

شایدم آخرین وداع با دوستان باشه...

سعی میکنم بازم بیام البته اگه عمری باقی بود...

همتون مثل جون برام عزیزین و شما ها چراغ کلبه رو روشن نگه میدارین...

دست تک تکتون و می بوسم و ...

خداحافظ...

همین حالا...

هایـــلایـــــت هــــا : خداحافظ
شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ بود | اسماعیل محمدنژاد  نظرات ()

ادامه از فصل قبل...

 وقتى دیدم داره نگام میکنه از خوشحالى داشتم بال در میاوردم! رفتم و روى مبلى نشستم که هم من راحت تر ببینمش و هم اون مجبور نشه این همه بچرخه! بعلاوه اینجورى خودمم مطمئن میشدم که هرجا برم نگاهش دنبالمه! نگاه هامون به هم دوخته مى شد و من داشتم دیوونه میشدم!

ادامه ی مطلب

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - معجـزه - خاطرات شخصی - در کوچه هاى خاطرات
جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ بود | اسماعیل محمدنژاد  نظرات ()

پنج شنبه ١٠ فروردین ٨۵

ادامه از فصل قبل...

تو راه فقط به این فکر بودم که اولین برخورد بعد از این همه مدت چه جوریه؟!!

خوشحال از اینکه بالاخره دوری تموم میشه و بی تاب برای لحظه ی رسیدن!

یه حس ناب که وصف ناپذیره...

نزدیک های خونشون تو خیابونی به اسم مصلی لحظه ای خودرو ایستاد.من هم از پشت شیشه مشغول تماشای بیرون و فکر به زمان رسیدن! که توجهم به باجه ی تلفنی جلب شد! به شماره ای که پایین آن نوشته بود توجه کردم.

من اونقدر به اون شماره هایی که به خونمون زنگ زده بود نگاه کرده بودم که دیگه از حفظ بودم!

XXXXXX9531

XXXXXX9513

XXXXXX9588

XXXXXX1897

اون شماره خودش بود! 9588 بود!

زیاد با خونشون فاصله نداشت و تو اون چند دقیقه به این فکر میکردم که یعنی میشه؟!

یعنی خواب نبود؟! یا تصادف؟!

به خودم که اومدم دیدم جلو درشون هستیم!

ادامه ی مطلب

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - معجـزه - خاطرات شخصی - در کوچه هاى خاطرات
دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ بود | اسماعیل محمدنژاد  نظرات ()

چند ماه به همان روال گذشته سپری شد و " هفته های خاکستری " من یک به یک در حسرت دیدار " م.م " گذشت...

تا اینکه...

شنبه روز بدی بود

روز بی حوصلگی...

وقت خوبی که میشد

غزلی تازه بگی...

 

ظهر یکشنبه ی من...

جدول نیمه تموم...

همه خونه هاش سیاه

روی خونه جغد شوم

صفحه ی کهنه ی یادداشتای من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو میگه که چشم من...

تو نخ ابره که بارون بزنه

آخ... اگه بارون بزنه...

 

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اینجا برو

اما موش خورده شناسنامه ی من...!

 

عصر چهارشنبه ی من...

عصر خوشبختی ما...

فصل گندیدن من...

فصل جون سختی ما!

 

روز پنج شنبه اومد...

مثل سقاهک پیر

رو نوکش یه چیکه آب

گفت به من بگیر بگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر...

 

جمعه حرف تازه ای برام نداشت...

هرچی بود پیشتر از اینها گفته بود...

( شعر از شهیار قنبری )

ادامه ی مطلب

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - معجـزه - خاطرات شخصی - در کوچه هاى خاطرات
پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ بود | اسماعیل محمدنژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers