در کوچه های خاطرات... ( فصل پانزدهم اولین پیغام ) - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

 

 

شنبه 26 فروردین 1385

 

روزهای بعد از آخرین ملاقات " م.م " با بی تابی عجیبی گذشت...

با اینکه روزهای زیادی رو به شمارش گذروندم تا ببینمش،اما بعد از دیدنش عطشم کمتر نشد و حالا بیشتر دلتنگشم...

و خیلی نگران!

آخه دخترا تو این سن زود دل می بندن!!! ( و شایدم به قول یکی از دوستان از اینکه می بینن چند نفر دلباختش شدن لذت می برن!!! این گفته از یه دختر خانوم بود!! از من خرده نگیرین!!! ) عاشق اولین کسی که بهشون ابراز علاقه می کنه...

و من وقتی به دور و برم نگاهی می کنم بیشتر می ترسم!

همه ی دختر-پسرا بعد از اینکه مدرسه تعطیل میشه یا دوش به دوش دوستاشون دارن راه میرن و حرف میزنن یا دم باجه ی تلفن...!

نکنه "م.م" من به کسی دل ببنده! ناراحت

نه!

"م.م" من متین تر و خانوم تر از این حرفاست... لبخند

اما... ناراحت

عشق که خبر نمیکنه... نکنه کسی بهش ابراز علاقه کنه... نگران

 

حالم این چند وقت خیلی بد بود! تصورات بیهوده و سیاه ذهن آشفته ی منو ول نمی کرد...

واسه رهایی از این کابوسا عجله دارم که هر چه زودتر بهش بگم تا نکنه یه وقت به خودم بیام و بگم " گاهی چه زود دیر می شود... "

 


نمی دونم با خوندن این بخش ها چی پیش خودتون فکر می کنید! اما اونا که در کوچه های خاطرات رو از اول دنبال کردن می دونن که من عیناً بدون هیچ دست بردنی،این مطالب رو از دفتر خاطراتم بازگو می کنم و حالاتی که بیان می کنم و افکارم دقیقا مربوط به اون زمانه و شاید حالا دیگه اونجور فکر نکنم! پس منو با حال الانم نسنجین! من و با حال اون زمان و سنم در نظر بگیرین و احیاناً قضاوت کنید... )


فشلر روحی که این چند وقت متحمل شدم رو نمیشه حتی نمیشه تصور کرد!!! وقتی این افکار میاد سراغم بد جور غمگین میشم...آخه هر جور هم فکر می کنم می بینم نمیشه هیچ جوری بهش بگم! موقعیت پیش نمیاد! جلوی پدر و مادرش که نمیشه گفت! جای دیگه هم که نمی بینمش! (حالا هر چی مریم جون بگه بابا این چیزا دیگه عادی شده!!! نیشخند )

خونشون هم که خارج از تهرانه و اصلا نمیشه بیرون از محیط خانوادگیش دیدش!! تلفنی هم که جرات گفتن ندارم! حتی اگه خجالت رو هم بذارم کنار از ترس اینکه نکنه قبول نکنه و بعد صاف بذاره کف دست مامانشو آبروریزی بشه عمرا این کارو نمی کنم!!


این بود که این چند وقت شروع کردم به فشار آوردن به مامان که یه صحبتی بکن!

خودت یه کاری برام بکن که مردم!!! نمی دونم چی؟! یه حرفی بنداز! یه چیزی بگو...

فقط بدونه کافیه!

فقط بدونم که دوسم داره بسمه...

همین...!


بالاخره اوضاع و احوال داغون من مامان و راضی و شاید مجبور کرد که به خونشون زنگ بزنه! اما این بار نه برای احوالپرسی!! بلکه برای یه خواستگاری نیمه رسمی!حالا فکر کن دیگه چقدر حالم بد بود که مامانم و مجبور به این کار کرد! نیشخند

دوران جاهلیت بود دیگه!!!

تو جریان این تماس تلفنی خبرهایی به گوشم رسید که یه مدت کوتاهی اذیتم کرد!

اینکه "م.م" خواستگار داره...

اما بعد چند روز به خودم اومدم و گفتم:

 " مهم این نیست که خواستگار داره! چون اون رو همه ی دخترا دارن! مهم اینه که اون کیو دوست داره؟! "

البته قرار شد که مادرش با پدر "م.م" صحبت کنه و نتیجه رو تلفنی بهمون خبر بده.


میدونم خواستگاراش کیا بودن! اما نمی گم چون شاید یه روزی "م.م" بیاد اینجا و از من برنجه...

با اینکه آزار من برای اون لذت بود یا دست کم بی اهمیت بود اما ناراحت دیدن اون کار من نیست...

البته یکی از اون خواستگارها یک سال پیش ازدواج کرد!


ادامه دارد...

 

دوستان گرامی کلبه ی ایرانیان حتما از این وبلاگ دیدن کنید که خوندن مطالب جذابش رو حتی برای یکبار هم که شده به شما توصیه می کنم. برای ورود به وبلاگ آی تی و فناوری اطلاعات - از دوست نازنینم ندا خانوم- کلیک رنجه فرمایید!!!


هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - معجـزه - خاطرات شخصی - در کوچه هاى خاطرات
پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers