در کوچه های خاطرات... ( فصل هفدهم خونه ی خاطره ) - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

دوشنبه ٣٠ مرداد ١٣٨۵

 

بعد از ظهر مامان و شیما همراه دایی و مامان بزرگ به بیمارستان رفتند و ساعت ١٧:١٠ برگشتند.

هنوز ده دقیقه از آمدن آنها نگذشته بود که دایی زنگ زد و با صدایی نگران گفت که بابابزرگ حالش خیلی بد است و ...

خیلی زود خودمان را بیمارستان امام خمینی رساندیم.بخش ٣ ، اتاق ٩.

بابابزرگ حالش بد بود...

خیلی بد...

و بدتر از همیشه...

همه بهت زده به بابابزرگ نگاه می کردیم...

او داشت از بین ما میرفت و از دست هیچ کداممان کاری بر نمی آمد...

تا ساعت ٢٠:٣٠ آنجا بودیم تا آخرین لحظه های با او بودن را در کنارش باشیم... اما نگهبانان با تذکری ما را به بیرون راهنمایی کردند و مجبور به بازگشت به خانه شدیم...

 

٠٠:٠۵ - ناراحت و نگران بودم...

جز مامان و دایی که بیمارستان مانده بودند همه در خانه بودیم و هر کسی قسمتی از در و دیوار را برای خیره شدن انتخاب کرده بود..!

 


دایی زنگ زد...

نشد که من هم برم... من و بابا خونه موندیم.

ساعت 2 نیمه شب رو که نشون داد مامان اینا با چشم های گریون رسیدن...

 

آره بابا بزرگ پر کشید و رفت...

 

سه شنبه 31 مرداد 85

7:30 – با کلی دردسر تونستیم پیکر بی جان بابابزرگ رو تحویل بگیریم...

به سمت شمال حرکت کردیم تا همونجا که وصیت کرده بود خاکش کنیم.ما زودتر از آمبولانس رسیدیم؛صدای قرآن می اومد.باورم نمیشد که دیگه بابابزرگ تو این خونه نیست.ساعت 15:30 آمبولانس هم رسید.بردیمش داخل و بالای سرش جمع شدیم و بعد از خوندن فاتحه داییم پارچه ی روی صورتش رو کنار زد...

چهرش خندون بود...

من نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم...

بردیمش مسجد محله...

غسلش دادیم و برای همیشه به خاک سپردیمش...

 

چهارشنبه 1 شهریور 85

امروز خونه ی بابابزرگ مثل قدیم شاد نبود...!

مثل روزای بچگی که همیشه پر بود از صدای خنده هامون...

این بار اما تنها صدا...صدای قرآن بود و گریه که به گوش می رسید...

هنوز چهره ی خندانش رو به یاد دارم و هرگز هم از یادم نمیره...

 

 

 

میون شهر رنگ به رنگ            تو کوچه ی باریک و تنگ

کنـــار یــک چنـــار پیــــر           یه خونه بود خوب و قشنگ

این خونه ی گل تار و پود            دیوارش از یـــــاس کبـــــود

پیرهن باغچش رنگ به رنگ            حوضــشم پر از ماهـــی بــــــود

 

اون خونه حالا دلگیره

شکسته و زمین گــیره

اگه به دادش نــرســیـــم

چند وقت دیگه می میره

 

این خونه با بانگ اذون            پا می شد از خواب گرون

عطــر مناجات سحـــــــــــــر            مارو می بــرد به آسمـــــون

  یاس اشک مادربزرگ             سجّــادرو خوشــــــبو می کرد

وقتی سپیــــده می رســید           با خــــــدا گفتگــــو می کـــــرد

 

پدربزرگ ، مادربزرگ

اون قمریای نایاب

از این خونه پر کشیدن

بسوی باغ آفتاب

 

بیا که باز خاطره ی            قمریا رو زنده کنیم

تو خونه ی خاطرمون            بریم و باز خنده کنیم

 

( ترانه سرا: سهرابی نژاد )

هایـــلایـــــت هــــا : در کوچه هاى خاطرات - معجـزه - خاطرات شخصی
جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers