در کوچه های خاطرات... ( فصل هجدهم پایان راه ) - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

ممنون از اینکه هجده فصل رو با من پشت سر گذاشتید...

حرف واسه گفتن اونقدر زیاد بود که اگه قرار بود همه رو بگم باید تا فصل صدم هم می نوشتم...

اما...

اما بهتره یکبار برای همیشه تمومش کنم...

برای این لینکی گذاشتم که همه بهش دسترسی داشته باشین تا بتونین هر فصلی رو که جا مونده پیدا کنین یا از اول یخونین.

 

ممنونم که با من هستید...

بعد از خوندن همه ی فصل ها لطفاً نظر یادتون نره...

دلم فقط میخواد بدونم کجا رو اشتباه کردم و حالا که دلم می خواد فراموشش کنم تا ذهنم راحت شه باید چی کار کنم؟

چون واقعاً داره اذیتم میکنه...

تمام فصل های در کوچه های خاطرات

عاشقانه - کلبه ی ایرانیان


بعد از اون اتفاقات و فوت پدر بزرگم توی مراسم های مختلف " م.م " رو از دور می دیدم و اون هم طبق معمول چشم از من بر نمی داشت...

بالاخره یک روز دل رو به دریا زدم و خواستم باهاش حرف بزنم اما اینقدر شلوغ شد دور برمون که نشد...

بنابراین به خواهرم گفتم و اونم حرفامو انتقال داد و " م.م " هم جواب نیمچه مثبتی داد..!

روز ١٩ بهمن رسید و من برای تولدش هدیه ای خریدم...

یک هدیه ی اضافی هم خریدم بابت ولن تاین و گذاشتم تو کمدم تا سر فرصت بهش بدم!


جمعه ٣ بهمن ١٣٨۶

امشب "م.م" را دیدم...

خیلی خوشحالم از اینکه بعد از مدتی دیدمش...

از طریق شیما تونستم شماره ی همراهش رو بدست بیارم...

این منو خوشحال میکنه...

خیلی زیاد...

 

شنبه ۴ اسفند ١٣٨۶

 

امروز با کمی ترس بالاخره به "م.م" SMS دادم و اولین بار این رو براش فرستادم...

 

آرزویم این است...

نتراود اشک در چشم تو هرگز...

مگر از شوق زیاد...

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی...

عاشق آنکه تو را می خواهد...

و به لبخند تو از خویش رها می گردد...

و تورا دوست بدارد به همان اندازه...

که دلت می خواهد...

آرزویم این است...

 

اما هیچ جوابی به من نداد...

 

یکشنبه 5 اسفند 1386

 

امروز دوبار به "م.م" SMS دادم تا بالاخره جواب داد...

- ببخشید شما؟ من به شماره هایی که نشناسم جواب نمی دم...

گفتم:یکی که 6 ساله دوستت داره و بهت عشق می ورزه اما صداش در نمیاد...

کسی که تو تموم این سالها با این امید که شاید تو خواب ببیندت خوابیده...

منم...اسماعیل...

بهم گفت...

- ببخشید...

من نمیخوام فکر کسی رو تو ذهنم جا بدم...

تا حالا که کسی نبوده درسام رو خراب کردم...

چه برسه به اینکه بخوام به تو فکر کنم...

پس در این مورد اسه همیشه خداحافظ...

 

خیلی بهم بر خورد...

بدجوری زده بود تو پرم...

انتظار هر جوابی داشتم به جز این...

اصلا نمی دونم چرا این جوری شده بود...

بدجوری اعصابم رو بهم ریخت...

یعنی تمام این سالها به یه امید واهی گذشته بود که این جوری نه بشنوم؟

بهش دو تا SMS دادم و برای همیشه ازش خداحافظی کردم...

اما ته دلم دوست داشتم جواب بده اما جوابی نیومد...

آخه دل کندن از اون بعد از این همه سال برام خیلی سخت بود...

اصلا برام هضم شدنی نبود...

ساعت 17:30 با شیما رفتیم دنبال برادرم و خانومش که بیمار بود تا ببریمش بیمارستان...

اصلا حوصله ی رانندگی نداشتم اما مجبور بودم...

تو بیمارستان SMS اومد...

بازش کردم...

خودش بود...

فکر کردم واقعا همه چی تموم شده اما SMS اون امیدوارم کرد...

 

گفت:

1-واقعا خودت اون حرفا رو زدی؟!

2- تو الان میتونی یه خونوادرو اداره کنی؟ تو تا دو سال دیگه پا در هوایی...

از من چه انتظاری داری؟

3- جاییکه من باشم اگه تو بیای من ناراحت نمیشم...

جاییم که تو باشی من میام چون تو رو دوستت دارم و برام همون اسماعیل همیشگی هستی...

( تو آخرین SMS که ازش خداحافظی کردم گفته بودم دیگه جایی که تو باشی من نمیام...)

4- من سنگ دل نیستم! چه خوبه آدم بجای احساس یکمی هم از عقلش کمک بگیره!

 

من جوابش رو دادم...

گفتم تو فقط یه جواب بهم بده...

بگو دوستم داری یا نه؟

کسیو که 6 ساله دورا دور خودت با نگات عاشقش کردی...

دوست داری یا نه؟

اما هیچ کدوم از پیامام تحویل داده نمیشد...

وقت برگشتن شد و من باز باید رانندگی میکردم و پشت فرمون نمیشدSMS خوند...

اعصابم خیلی ناراحت بود...

خصوصا که نمی خواستم فکر کنه با جواب ندادن بهش دارم کم محلی میکنم...

یک جا نگه داشتم که داداشم بره دارو بخره...

سریع گوشیمو چک کردم و دیدم بازم پیام داده:

 

اون زمان یادمه برام یه آدمک فرستاده بود که خودشو دار زده...

 

l¯¯¯|

l       O

l      / I \

  JL 

l

l

l

زیرشم نوشته بود...

ببین اینقدر جواب ندادی که خودمو دار زدم...

جواب بده دیگه...

 

چون جواب نداده بودم بازم گفت...

 

-         بعداً بگو من سنگ دلم...

بهش گفتم الان پشت فرمونم بعداً جوابتو میدم اما بازم نرفت ( لعنت به همراه اول!!! سر بزنگاه آدم و تنها میذاره و اونوقت میگه هیچ کس تنها نیست!! )

رسیدم خونه یک سره  SMS دادم اما نرفت تا ساعت 22:30 شد.بالاخره رفت اما جواب نداد...

 

چهارشنبه 9 اسفند 1386

13:55 – پیام داد...

جواب سوالی که پرسیدی...

من برعکس همه ی دخترا هدف اولم درس خوندنه بعد ازدواج...

گفتم

من حرفی ندارم... فقط بگو دوستم داری و تا اون زمان که فکر میکنی وقتشه منتظرم می مونی؟

گفت بهت نمیگم! سر وقتش میگم... اما منتظرت می مونم...

روزها گذشت...

یکی دو باری که بهش SMSدادم ازم دلگیر شد و گفت دوست ندارم اینجوری.

گفتم چشم.ببخشید...

و دیگه هیچ وقت قولمو نشکستمو بهش پیامی ندادم...

تا چند روز قبل...

 

چه شبایی که با ماشینم این مسیر تهران تا کرج رو می رفتم و زیر پنجرشون وای میستادمو گریه می کردم...ساعت 2-3 نیمه شب...

تو ماشینم همش آهنگ استادمو میذاشتم...

من هرشب...

توی کوچه تنها...

.

.

.

و بعد که آروم میشدم بر میگشتم...

و اون هنوزم نمی دونه...

چقدر دوستت دارم "م.م"...

حتی حالا که ازدواج کردی...

چندین بار ازش خواستگاری کردم اما جوابی که از طرف مادرش می گرفتم نه بود...

اما با رفتارش گیجم می کرد...

من که ماهها تو لک بودم و ناراحت از اینکه بهم نه گفته دوباره تو یه مهمونی...عروسی... جوری عاشقانه نگام میکرد که دلم میخواست فریاد بزنم بگم دوستش دارم...

واسه همین نگاهاش بیشتر منو وابسته می کرد و فکر می کردم خیلی دوستم داره...

وگرنه چه دلیلی داره که به یه پسری که دوستش نداری و چندبارم بهش نه گفتی بازم نگاه کنی و با نگات حرکاتشو دنبال کنی...

"م.م" هرگز نفهمید که چقدر دوستش دارم و حتی هرگز نفهمید که چقدر عاشقم و با این کارای متناقضش چه ضرباتی بهم وارد میکنه...

پاییز سال گذشته که سربازیم تموم شد خیلی اتفاقی خونه ی داییم دیدمش...

بازم یه جوری نگام می کرد که انگار دلش برام تنگ شده...

من خیلی خوشحال بودم از این موضوع تا وقت رفتن...

 

انگار آب سرد ریخته باشن روم...

یخ کردم...

موندم...

اون چی بود دستش..؟

تو جمع دلم میخواست گریه کنم...

دیگه طاقت نداشتم...

تو دستش حلقه بود و من ندیده بودم...

یعنی...

سریع با یه اشاره به خواهرم فهموندم که ته توی قضیه رو در بیاره...

خیلی بلند گفت...

نه عزیزم... واسه قشنگیه...!

 

هفته ی بعد مهمون ما بودن...

دیگه حلقه تو دستش نبود و من خوشحال...

باز همون نگاه ها...

و بازم من خواستگاری کردم و بازم نه شنیدم..!

هرگز نفهمیدم معنی اون نگاه ها چی بود و این رفتارا و نه گفتن ها چی...

وقتی نه رو گفت...

شروع کردم به نوشتن این وبلاگ که شاید یه روزی بخونه و بفهمه که دوستش دارم...

نه ازین عشقای الکی...

یه عشقی که 9 سال غمش رو به دوش کشیدم...

و بالاخره  25 مهر امسال به گوشم رسید که منو نا دیده گرفت و بی خبر ازدواج کرد...

 

حالا منم و عشقی که نمی دونم چی جوری باهاش کنار بیام...

چند بار گفتم عیبی نداره...

بازم عاشق میشم...

اما واقعیت اینه که تو این مدتی که فهمیدم ادواج کرده جز گریه کار دیگه ای ندارم...

 

"م.م"...

برای آخرین بار...

دوستت دارم عزیزم...

تا آخر عمر...

چه ازدواج بکنم و چه نکنم تو همیشه تو قلبمی...

 

"م.م" جان...

همیشه فکر میکردم عاشقانه ترین جمله ای که می تونم بهت بگم اینه :

دوستت دارم...

اما 9 سال صبر کردم و نشد حتی یکبار چشم تو چشم بگم...

نذاشتن...

بابا...مامانت...

و حتی خودت...

و امروز عاشقانه ترین جملم برای تو اینه...

تا همیشه خوشبخت بمان...

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - در کوچه هاى خاطرات - معجـزه - خاطرات شخصی
یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers