در کوچه های خاطرات - فصل نوزدهم ( بارون تنهایی... ) - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

دو سه هفته ای هست که دیگه چیزی خوشحالم نمی کنه...

نمی دونم چم شده...

نمی دونم چرا هنوزم وقتی اسمت میاد حالم بد میشه...

تو این مدت خیلی وقتا تنم با شنیدن اسمت لرزید...

خیلی حال بدیه...

خیلی بده بخوای زار زار گریه کنی اما نتونی...

عشق کودکی من... تو بگو چرا عاشق شدم من؟ آخه کی گفت من عاشق بشم...

چرا بعد این همه مدت که سعی کردم فراموشش کنم و دیگه حتی توی این کلبه هم اسمشو نیارم بازم فراموش نشد؟

چه گناهی بود این عاشق شدن که چنین تاوانی داره...


بچه که بودم هزاران بار از بزرگترا میشنیدم که میگفتن همیشه بچه ها دوست دارن بزرگ بشن و بزرگترها دوست دارن بچه بشن... من همیشه تو دلم به این حرف میخندیدم.میگفتم این بزرگترها خوشی زده زیر دلشون.چیه این بچگی مگه؟

جز اینکه باید تا صبح اینقدر بنویسی تا انگشتت درد بگیره و هی تو دلت بگی...

" آهای معلم بد... چقدر جریمه باید ... ؟ "

ولی حالا میفهمم که واقعا بچگی چه لذتی داشت... کنار تو بودن ها چه لذتی داشت...

راستی مگه من چند سالمه؟! 23 سال...

عشقت چه زود بزرگم کرده...

عین پیرمردها شدم....

دلم خیلی پره...

قبلنا همیشه تو دلم... تو دفترم... یا تو همین کلبم که از تو مینوشتم همیشه میگفتم تو مقصری...

همیشه گفتم بهم بد کردی...

ولی خب نه...

تو هم بی تقصیری...

تو دیگه ازدواج کردی اصلا این چرندیات چیه میگه...

اصلا دیگه حق ندارم بهت فکر کنم...

تو با مهدی خوشی...

یه بار عکسشو نشونم دادن...

پسر خوبی به نظر میومد...

خوشحالم برات...

ولی من دارم از دست میرم...

دارم دق میکنم...

هربار که یکی اسمتو میارم همش حس میکنم منتظره واکنش منو ببینه...

منتظره بگم آخخخخخخخخخخ قلبم شکست ... تا بگه آخی... چقدر غصه تو دلت...

ولی من مجبورم خودمو محکم نشون بدم...

مجبورم نشون بدم برام مهم نیست...

راستی چرا مجبورم به همه فامیل دروغ بگم؟چرا باید بگم مهم نیست؟

خودمم نمی دونم...

تو این دو سه هفته بدجوری غم نشسته تو دلم...

میدونی چیه؟ هربار فکر میکنم میبینم نظرم عوض شده...

می بینم تو حق داشتی بعد این هم سال بگی نه...

بابا من 23 سالم تموم شده و هنوز بیکارم...

نه دروغ گفتم...

مگه نشنیدی رئیس جمهور گفت 2 میلیون فرصت شغلی ایجاد کرده و همه الان سر کارن...

راست میگه...

منم یکی از اونهاییم سر کارم...

منم سر کارم...

منو با فیس بوک و گوگل پلاس گذاشتن سر کار...

باز دارم هزیون میگم...

چی میشد این یه نیمچه اعتقادم نداشتم؟؟؟؟

چی میشد بی خیال دنیا یه بطری مشروب بخورم و بی خیال دنیا بشم...

مست بشم و بجای غصه خوردن غش غش بزنم زیر خنده...

ولی انگار مجبورم همین جوری تحمل کنم...

مجبورم وایسم و تماشات کنم...

تماشا کنم و تو مهمونیا همش بعد شنیدن اسمت هری دلم بریزه که حتما میخواد بگه تاریخ عروسیش چندمه...

تازه به اینجا ختم نمیشه....

شاید بعدا باید حسرت بچه دار شدنت رو هم بخورم...

بچه ای که میتونست بچه ی من باشه...

تو چشمام نگاه کن...

می بینی؟

داره بارون می زنه...

 

دیگه دیره واسه موندن

دارم از پیش تو میرم

جدایی سهم دستامه

که دستاتو نمی گیرم

تو این بارون تنهایی

دارم میرم خداحافظ

شده این قصه تقدیرم

چه دلگیرم خداحافظ...

دیگه دیره دارم میرم

چقد این لحظه ها سخته

جدایی از تو کابوسه...

شبیه مرگ بی وقته...

دارم تو ساحل چشمات

دیگه آهسته گم میشم

برام جایی تو دنیات نیست

تو اوج قصه گم میشم...

دیگه دیره دارم میرم

برام جایی تو دنیات نیست

به غیر از اشک تنهایی

تو چشمم چیزی پیدا نیست

باید باور کنم بی تو

شبیه مرگ تقدیرم

سکوت من پر از بغضه

دیگه دیره دارم میرم

خداحافــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــظ...

عاشقانه - کلبه ی ایرانیان

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - معجـزه - خاطرات شخصی - در کوچه هاى خاطرات
سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers