در کوچه هاى خاطرات ( فصل اول آشنایى ) - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

سلام. نمیدونم چرا مینوسم! شاید میخوام بغضم مثل "غرورم" که شکست؛بشکنه! اونچه که مهمه اینه که "راز دارم" باشین! و از این بابت ممنونتونم. اینایى که مى خونین خاطرات شخصى این همه ساله... براى اینکه از حوصلتون خارج نشه خاطراتمو به نسبت تاریخ هاشون فصل به فصل مى نویسم. البته براى خودمم سخته بخوام همرو یکجا بنویسم. نه فقط بخاطر حجم زیادش،بلکه یادآوریش دردناکه... اما اگه فقط میخواین آخرشو بدونین! همونطور که از بیوگرافیم پیداست تهش تنهایى و دل شکستگى و...

 

نه وصلت دیده بودم کاشکى اى گل نه هجرانت 

 که جانم در جوانى سوخت اى جانم به قربانت 

 تحمل گفتى و من هم که کردم سالها اما... 

 چقدر آخر تحمل؟بلکه یادت رفته پیمانت..؟

 

تقدیم با عشق به "م.م"...


گل خشکى لاى دفتر

اشکى گوشه ى چشامه 

 عکس تو گوشه ى طاقچه 

 این همه خاطره هامه...

 

 از وقتى یادمه عاشقش بودم... هر وقت یاد اولین بارى که دیدمش مى افتم خندم میگیره! یادمه تازه مدرسه مى رفتم! تقریبا ٧ سالم بود و اونم شاید ۵ سال بیشتر نداشت! دندونهاى یکى در میونش هنوز یادمه! نسبت فامیلى دورى داشتیم و براى همین خیلى کم مى دیدمش! بعد از اولین بارى که دیدمش مدتها گذشت تا... زمان گذشت و ما بزرگتر شدیم؛من دیگه ١۴ سالم شده بود اما همیشه سر به زیر بودم و آروم! چند ماهى از تولد داداشش گذشته بود و این موضوع بهانه اى شد براى اینکه به خونه ى اونا بریم! تابستون سال ٨١ بود. به سختى خونشون رو پیدا کردیم! بعد از نهار پدر و مادرها با هم مشغول حرف زدن و - زبونم لال!!! - غیبت کردن! بودن!!! طبیعى بود که ما هم یه گوشه اى نشسته بودیم و حوصله ى این حرفارو نداشتیم!! براى همین اون منو دعوت به بازى کرد؛من دومینو بلد نبودم و اون با حوصله برام توضیح داد. اون روز خیلى بازى کردیم و با وجود اینکه من قبلا بلد نبودم،برنده همیشه من بودم! خیلى صمیمى شدیم اون روز؛اون قدر که وقت رفتن دلم گرفت؛نمى خواستم برم! اونم همین طور! از تو چشاش میشد خوند! از اونجا که اومدیم اولین جرقه ى احساس براى پسر بچه اى که تا اون روز به هیچ دخترى فکر هم نکرده بود! زده شد! " اولین پیش لرزه در قلبم! " اما به جرأت مى تونم بگم هنوز عشق نبود! یک احساس ناب حقیقى از علاقه!

(ادامه در فصل دوم)

برای دسترسی به همه ی فصل های

" در کوچه های خاطرات "

اینجا کلیک نمایید.

هایـــلایـــــت هــــا : مجتبوی - در کوچه هاى خاطرات - خاطرات شخصی - معجـزه
شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers