منش شهید آوینی - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

با او ( شهید آوینی ) حرفم شد...

تقصیر من بود...

همان وقت که دعوا می کردیم هم مطمئن بودم که حق با من نیست!! اما عصبانی بودم و چیزی نفهمیدم...

نیم ساعت بعد یکی از بچه ها آمد دنبالم و گفت : « از وقتی بحثتون شده ، مرتضی رفته تو اتاق و در رو بسته و داره نماز می خونه... »

دو ساعت بعد مرا دید ؛ آمد جلو ... گرم احوالپرسی کرد ؛ عرق سرد نشست روی پیشانی ام از خجالت...

از مجموعه ی « خاطرات 19 »

هایـــلایـــــت هــــا : شهید آوینی - خاطرات - دفاع مقدس
جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers