من چه کودک بودم... - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
خوب، دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
”پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
”ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت...

کلبه ی ایرانیان 

ادامه ی مطلب در جایی برای تنفس

هایـــلایـــــت هــــا : دل نوشته - شعر - معلم - اجتماعی
دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers