در کوچه هاى خاطرات ( فصل دوم قشنگترین فصل زندگى ) - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

این فصل از زندگى من "قشنگترین" فصل زندگى من بود! فصلى که عاشق شدم! اما کاش انتهاى این فصل،شیرینى اش به کامم تلخ نمىشد! فصلى که "بى سبب" مرا به "جدایى" رساند! اگر فصل آشنایى را خوانده باشى،بیادت مى آورم روزى را که "اولین لرزه" را در قلبم احساس کردم!

 اکنون یک سال گذشته است (منظور یک سال از فصل آشنایى!) و من بزرگتر شده ام..!


و هر روزیکه گذشت احساسم نسبت به "م.م" بیشتر شده! اما هنوز و همچنان میان "عشق و یک احساس زودگذر" دست و پا میزنم! ... مراسم عقد کنان و عروسى برادرم در چند شب متوالى (حنا بندان+پاتختى..!) صورت گرفت. توى این شبها نگاهم به دنبال "م.م" بود! اما از آنجا که همیشه خجالتى بودم،از نگاهش گریزان بودم! نمى توانستم به نگاهش خیره بمانم! سنگینى نگاهش را روى خودم احساس مى کردم! انگار به دنبال نگاهم بود! و هر بار زیر چشمى نگاهش میکردم،میدیدم که حواسش به من است! دست پاچه میشدم! سعى میکردم از نگاهش فرار کنم! با اینکه "دیوانه ى نگاهش" شده بودم! اما شرم میکردم از نگاهش! نمى توان با کلمات شورى را که آن زمان در قلبم بود را توصیف کنم! یادمه اون زمان تو دلم میگفتم "این نگاهها معنیش چیه؟!" یعنى اونم دوسم داره که هرجا میرم نگاشو به نگام میدوزه؟!!! یعنى روزهایى که بر ما گذشت یکسان بود؟! جواب سؤالاتم را هیچ گاه نداد و هنوز هم نفهمیدم! او با نگاه هایش کار خودش را کرد و مرا جورى دیوانه ى عشقش کرد که نفهمیدم چه بلایى قرار است سر این دل بیچاره بیاورد!!

 

من نمیدونم چطور شد!

 من چه جورى دل سپردم!

 من فقط دیدم که چشماش

 پر بارونه و خواهش...

 عاشقونه منو برده...

 تا ته حس نوازش!

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - معجـزه - در کوچه هاى خاطرات - خاطرات شخصی
سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers