در کوچه هاى خاطرات (فصل سوم انتظار) - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

۶ ماه گذشت...

 

 (خاطرات روز سه شنبه: ١١/١/٨٣)

 برخلاف چند روز گذشته امروز پر از خبر بود! هنوز هیچ کس نمیدونه من عاشق "م.م" شدم! از صبح که بیدار شدم یه حسى بهم میگفت: امروز روز خوبیه! تو حال و هواى خودم بودم... ساعت ١٧:٣٠ بود که تلفن زنگ زد! مامان گوشیو برداشت... کى بود؟! هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت: امشب مهمون داریم! چقدر خوشحال شدم! آخه قرار بود "م.م" رو ببینم! اونم بعد ۶ ماه چشم انتظارى!


بالاخره اومدن! بازم نگاهش دنبال من بود! زیر چشمى نگام میکرد! مثل همیشه! وقتى تو چشاش نگاه میکردم،به این فکر میکردم که داره به چى فکر میکنه؟! اون شب هم گذشت و من دیگه داشتم دیوونه میشدم! دلم میخواست داد بزنم: "دوستت دارم!" روزها پشت سر هم میگذشتند و من یک لحظه هم از یادش غافل نبودم! حتى توى خواب!

پنج شنبه 1383/02/03

منتظر روزیم که بهت بگم دوست دارم! دارى چى کار میکنى؟! بهم فکر میکنى؟!

- بعضى شبها اونقدر به "م.م" فکر میکردم که تا گریه نمى کردم خوابم نمى برد!

 

تو که نیستى تا ببینى گریه هاى هر شب من 

 بى حضور عاشق تو چه عجیبه گریه کردن!

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - خاطرات شخصی - معجـزه - در کوچه هاى خاطرات
پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers