در کوچه هاى خاطرات (فصل چهارم فرصت) - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

(شنبه- ١٧/۵/٨٣)

امروز داییم رفت شمال و یک سرى کارت عروسى رو گذاشت که ما پشت پاکتا اسم بنویسیم و پخش کنیم... منم مى نوشتم؛تا اینکه رسیدم به اسم... "جناب آقاى ؟! همراه با..." انگار تموم حسم رو ریختم تو کاغذ تا وقتى "م.م" دید بفهمه که من نوشتمش!! نخندین! خیلى دوستش داشتمو سنمم کم بود!

 

(دوشنبه- ٢٣/۶/٨٣)

امروز عروسى داییم بود؛دنبال ماشین عروس رفتم و با عروس و داماد اومدم تو مجلس! ... محو تماشاش بودم! اما همیشه نگران این بودم که کسى متوجه ى مسیر نگاهم نشه! براى همین مدام تغییر جا میدادم! و هر طرف که مىرفتم اون هم نگاش رو به نگام گره میزد! یه غمى داشت چشماش! یه جورى نگام میکرد که انگار فاصلمون به اندازه یه نفسه!


انگار میخواست بهم بگه دستتو دراز کن تا منو بدست بیارى! دستتو میگیرم! تردید نکن! (وقتى فیلم عروسى داییم رو دیدم به این صحنه کلى تو دلم خندیدم! خیلى قیافم خنده دار شده بود! محوش بودم!) -تو دلم میگفتم این نگاها معنیش چیه؟! از ٢هفته پیش! کلى فکر و خیال کردم که چى جورى یه جاى خلوت بهش بگم... راستى چى بگم؟!! دوستت...! نه! نه! دیوونتم! نه اینم ضایست!! اما اصلا اون شبم هیچ فرصتى پیش نیومد! آخر شب،فقط یه لبخند سرد زدم به خوش خیالى و سادگیم!

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - معجـزه - در کوچه هاى خاطرات - خاطرات شخصی
شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers