در کوچه های خاطرات... ( فصل پنجم کفر و دعا ) - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

سلام...

بالاخره بعد از ١ ماه برگشتم و معلوم نیست دفعه ی بعد کی آپ بشم!!! پس این پست رو برای یک ماه آینده میذارم!

قبل از اینکه فصل پنجم رو بگم تشکر می کنم از دوستانی که تو این مدت منو تنها نذاشتن و هر از گاهی بهم سر میزدن و کامنت میذاشتن.

از دوستانی که از من دلگیر شدن که چرا آپ نمی کنم و یا بهشون سر نمی زدم هم عذر می خوام. خصوصا از " صنمای عزیز " و " مریم نازنین ".

و در پایان از کسانی که تو این مدت بهم توهین کردن و تو کامنتهاشون به من فحش دادن در عجبم!!!! و فقط می پرسم " به کدوم گناه ؟!

خیلی ناراحتم از اینکه احیانا دوستی به وبم سر زده باشه و از خوندن اون کامنت های بی ادبانه ...

بگذریم...

اگه دوستی اون کامنت ها رو خونده واقعا ازش عذر می خوام و از این به بعد کامنت ها بعد از تایید من نمایش داده میشن که این اتفاق تکرار نشه.

 

و حالا اگه قابل می دونی با هم فصل پنجم " در کوچه های خاطرات " رو در ادامه ی مطلب مرور می کنیم.


چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت

دنبال هم امروز و فردا گذشت

 

حدود 6 ماه از دیدن "م.م" گذشته است...

 

پنج شنبه 11/1/84

 

یادش بخیر!!!

پارسال در چنین شبی بود که عشق را در تمام تار و پودم حس کردم!!! این شب تا آخر عمر در خاطرم می ماند...

درست 6 ماهه که برای دیدن "م.م" امروز و  فردا میکنم و به روز شماری افتاده ام!

شاید شیرینی عشق به همین دوری ها باشد...!

 

جمعه 19/1/84

 

فردا مهمان داریم! همه هستند جز... "م.م"!

آخر شب وقتی همه خواب بودند وضو گرفتم و نماز خواندم و گریه کردم و گفتم:

خدایا!!

تو که منو دوست نداری! منم دیگه دوستت ندارم! چرا باید همیشه دوری رو تحمل کنم؟! حالا که موقعیت پیش نمیاد که بهش بگم "دوستش دارم " چرا نگاهشو هم ازم دریغ میکنی؟! مگه من گناهی مرتکب شدم که باید این همه دوری رو تحمل کنم؟! مگه نمی دونی که چقدر عاشقشم؟ مگه از دلم خبر نداری؟

 

اما انگار داشتم کفر می گفتم! به خودم که اومدم فقط گفتم:

"خدایا منو ببخش..."

 

میگن خدا همین وراست     تو ذهن خواب من و تو

یه جایی که تا برسی...      میگن که دیره و برو...

میگن اگه صداش کنی        به قلب تو سر میزنه...

چقدر صدات کنم خدا؟!       بیا که پایان منه...

تو گریه ی ستاره ها...       سر رو جاده ها میذارم

نمیاد صدای پاهات!!!        رو به آسمون می بارم...

من نشستم بعد پایان      تو بیا منو شروع کن...

شمعی تنها رو به بادم     تو غروب من طلوع کن...

پنجره ی امیدم و رو به خدا باز می کنم

اونم منو نمی بینه! گریه رو آغاز میکنم

تو التهاب گم شدن     کسی بیاد من نبود

دنبال رد پای تو          منو به انتها رسوند

افتادم از چشم خدا    شکسته بال لحظه ها

تکیه کرده غم دنیا     رو دل خسته ی تنهام

منم اونکه مونده پاییز         زیر بارون جدایی

تو منو ببخش ندارم    جز تو هیچ کسو خداییش...!!!

 

شاید باورش براتون سخت باشه اما با ورق زدن این خاطرات به اون روزا رفتم! همش جلوی چشممه! عین یه فیلم!

گلبرگ گل رزی رو که لای این صفحه از دفتر خاطراتم گذاشتم رو لمس می کنم... لطیفه! بعد از این همه سال... هنوز خشک نشده!  وقتی این گلبرگ رو دیدم یاد لحظه ای افتادم که اون رو لای دفترم گذاشتم تا یادم نره که امروز چه اتفاقی افتاد...

فکر می کردم اگه بهش دست بزنم خرد میشه! اما هنوز لطیف و نرم بود! به لطافت عشقی که بخاطر اون این گلبرگ رو لای دفترم گذاشتم..

 

شنبه 20/1/84

 

نماز ظهر رو که خوندم بازم دعا کردم که شاید بیاد...

حوصله نداشتم... یه گوشه ی اتاق دراز کشیدم و یه پتو کشیدم سرم و آروم گریه کردم و... نفهمیدم کی خوابم برد!

بیدار که شدم ساعت 17:30 بود. لحظه شماری می کردم که تلفن شاید زنگ بزنه و اونام بیان!!! ساعت نزدیک 7 شده بود من نا امید و متعجب از اینکه چرا مهمونامون اینقدر دیر کردن به تماشای تلویزیون نشسته بودم...

تلفن زنگ زد...

مهمونامون که 30 نفری هم می شدن!!! زنگ زده بودن و عذر خواهی کردن بابت دیر کردنشون و گفتن چون مهمون داشتن دیر کردن و مهمونشون هم همراهشون میاد...

 

حتما حدس زدین که مهمونشون کی بود؟!

"م.م"!!

و دعام مستجاب شد...

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - معجـزه - خاطرات شخصی - در کوچه هاى خاطرات
دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers