قصه ی من و عطرم ... - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

وقتی شکست انگار صدای شکستن دلم رو شنیدم!

بغض گلوم رو گرفته بود و نمی دونستم باید چی بگم؟! آخه اون یه بچه است و به اندازه ی کافی خودش از صدای شکستنش ترسیده بود!

خدایا... آخه چرا؟ حالا چی کار کنم؟ اونقدر حالم بد بود که زدم از خونه بیرون! آخه خیلی برام مهم بود. هر وقت می دیدمش کلی خاطره رو به یاد من میاورد! من ۴-۵ سال نگهش داشته بودم و ازش استفاده نمی کردم که تموم نشه!!!!


دارم راجع به عطری صحبت می کنم که چند سال پیش پدر " م.م " به عنوان عیدی به من داده بود و امروز برادرزادم که ۶ سالشه اون رو شکست! اصلا انگار به دلم افتاده بود! از صبح چند بار رفته بود سراغش و نزدیک بود که بشکنه و چند بار خواستم جاشو عوض کنم اما گفتم طوری نمیشه! اما شد!

واقعا دلم شکسته بود و نمی تونستم به هیچ چیزی فکر کنم! می خواستم نگهش دارم!

یادگاری بود و برام خیلی عزیز بود.

نمی دونستم باید چی کار کنم و کجا برم و تو راه همش به اون زمانی که اون عطر رو هدیه گرفتم فکر می کردم که خودم و جلوی کافی نت دیدم و گفتم با شما درد دل کنم تا آروم شم...

هایـــلایـــــت هــــا : خاطرات شخصی - معجـزه
جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers