در کوچه های خاطرات ( فصل پنجم کفر و دعا - بخش دوم ) - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

اشاره :

اگه در کوچه های خاطرات رو دنبال کرده باشید خاطرتون هست که تا اونجایی گفتم که درست زمانی که اصلا فکرش رو هم نمی کردم " م.م " هم به جمع مهمانان اضافه شد  و کلی از این بابت خوشحال بودم و در پوست خودم نمی گنجیدم! و حالا ادامه...

 

وقتی اومدن خیلی شلوغ بود (  آخه ٣٠-۴٠ نفری می شدن! )

چون دیر اومده بودن بعد از یه چای قند پهلو که اکثرا هم لب بهش نزدن! مستقیم رفتیم برای صرف فعل خوردن!!! یعنی خوردم - خوردی - خورد!!!

من اینور سفره بودمو اون اونور سفره روبروم نشسته بود!! اولش که نشستیم و به طور اتفاقی نشستم روبروش - اتفاقی دیگه!! باور کن! آخه تا لحظه ی آخر داشتم کمک می کردم برای کامل تر شدن سفره و آخر همه اومدم - خوشحال بودم که روبروم نشسته! اما نشون به اون نشون که اینقدر مواظب بودم با آرامش غذامو بخورم و نشون ندم استرس دارم نفهمیدم چی خوردم!!!

مشخصه که همش زیر چشمی نگاش می کردم و اونم زیر چشمی نگام می  کرد. هواسش همش به من بود! منم خجالتییییییییییییییییییی! اصلا روم نمی شد سرم رو بالا بگیرم! انگار یه وزنه بسته بودن به گردنم!!!!!! اما هر وقت نگاش می کردم می دیدم که داره نگام می کنه و کاملا هواسش به منه!!!


بعد از شام آقایون رفتن تو اتاق و مشغول بازی شدن! هر کی به یه کاری مشغول بود!!!

چند نفر برای گل یا پوچ یار گیری کرده بودن! یکی شطرنج بازی می کرد و ...

خانمها هم که تو پذیرایی بودن و احتمالا!!! زبونم لال مشغول غیبت کردن و ... بودن!!!

 

خوب معلومه که اصلا من از این وضع راضی نبودم و همش فکرم پیش "م.م" بود! آخه اون بیرون بود و من مجبور بودم برای حفظ ادب تو اتاق پیش آقایون باشم! در نتیجه بیشتر کفرم در میومد!

فکر کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!!!!!!!

این همه صبر کردم که بیاد! حالا فقط یه دیوار بینمون مونده بود و نمیذاشت من ببینمش!

 

گذشت و اونقدر خون خونمو خورد که فکر کنم چند کیلو اون شب لاغر شدم! البته گاهی به بهونه ی کمک و میوه و ... میومدم بیرون و نگاش می کردم... نگام  می کرد...

 

لحظه ی رفتن رسیده بود و من ناراحت و مغموم از اینکه چه کم دیدمش یه گوشه ایستاده بودم و تو خودم فرو رفته بودم!

شما رو نمی دونم اما کلا فامیلای ما موقع رفتن که میشه مهمونا پا میشن که برن و خب به احترامشون بقیه هم برای خداحافظی و بدرقه می ایستن و تازه اون موقع استکه حرفاشون گل می کنه و یه ساعت هم سر پایی صحبت می کنن و بیا خونمون و میایم خونتون و سر آخر میرسن به خداحافظی!!!!!!!!!!

تو این لحظات بود که من یه گوشه ایستاده بودم و یه لحظه به خودم اومدم و متوجه شدم هواسش به منه!! آخ که چه لذتی داشت و چه شیرین بود نگاه نازنینش...

تا بخوان یادشون بیفته که واسه خداحافظی ایستادن! ما نگاهمون رو به هم می دوختیم با نگاه خیلی از حرفایی رو که نتونسته بودم بگم رو بهش می گفتم و تو این فکر بودم که اون با نگاش چی می خواد بهم بگه؟! لابد IQ من پایین بود !!!!!!

وقتی آژانس اومد سوار ماشین شد تا لحظه ایکه ماشین حرکت کنه به من نگاه می کرد...

 

امشب هم نشد حرف دلم رو بهش بزنم اما خیلی خوب بود. اون نگاها یه چیزایی رو بهم ثابت می کرد! اینکه اونم دوستم داره! یعنی می تونست معنی دیگه ای جز این داشته باشه؟

وقتی همه رفتن و اومدم تو متوجه شدم که مامان اینا شماره تلفنشون رو گرفتن! آخه قبلا تلفن نداشتن.

خیلی خوشحال شدم و ذوق کردم! پیش خودم گفتم بهش زنگ می زنم و می گم...

اما این خیال خوش چند دقیقه بیشتر طول نکشید! آخه تازه یادم افتاد منو این کارا؟!!!

آخه از تو بر میاد که زنگ بزنی؟! نه بابا! من که می دیدمش از خجالت آب می شدم که نمی تونستم بهش زنگ بزنم!!!

 

دوستان گلم از اینکه وقت گرانبهاتونو برای خوندن خاطرات این حقیر صرف کردین ممنونتونم.

یک خواهش کوچولو از شما داشتم و ازتون می خوام اگه تا اینجا در کوچه های خاطرات رو دنبال کردین تو نظراتتون بگین که نظر شما راجع به نگاه های " م.م " به من چیه؟ یعنی اون می خواست با نگاهاش به من بفهمونه که دوستم داره یا چیزی غیر از این بود؟

هایـــلایـــــت هــــا : خاطرات شخصی - معجـزه - عاشقانه - در کوچه هاى خاطرات
جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers