خواست خدا... - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

سال گذشته آلبوم دوم راما به بازار آمد. یکی از آهنگ های این آلبوم که خیلی به دل من نشست آهنگ زیبای " درخت و برگ " بود که اگر اشتباه نکنم شعر و آهنگ آن  کار خود راما بود.

اولین باری که این آهنگ رو شنیدم واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم؛خصوصا وقتی بیت آخر رو می خوند اشک از چشام جاری می شد. چون هم آدم احساساتی هستم و هم با موسیقی ارتباط عجیبی برقرار می کنم.

از زیبایی کار که اصلا نمی شه گذشت. شما هم این شعر رو در ادامه بخونید تا ازش لذت ببرید!


آخرای فصل پاییز،یه درختی خشک و تنها

تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگا

یه شبی درخت به برگ گفت: کاش بمونی در کنارم

آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

وقتی برگ درخت و میدید داره از غصه می میره

با خدا راز و نیاز کزد اونو از درخت نگیره

با دلی خورد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم

ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم

 

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت

غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت

باد اومد با خنده ای گفت: آخه این حرفا کدومه؟!

با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه

 

یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون

سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از ذرخت جون

ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید

تا که باد رفت پیش بارون،بارونم قصه رو فهمید

بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه

تا که آثاری نمونه دیگه از درخت  و بیشه

 

ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد

به جایی رسید که بارون آرزوش این بود که می مرد

 

برگ نیفتاد و نیفتاد،چونکه این خواست خدا بود

هرکی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود

خدا می دونه چقدر نوشتنش سخت بود برام..! داشت اشکم در میومد!

 

هایـــلایـــــت هــــا : خواست خدا - شعر
سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers