در کوچه های خاطرات ... ( فصل ششم عصر اون روز ... ) - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

سلام!

از نوشتن پست قبلی حالم دگرگون شد اما ترجیح میدم به نوشتن ادامه بدم!!!

اگه هنوز پست قبلیمو نخوندی اول اونو بخون!!! آخه خیلی اون پست رو دوست دارم!

 

 *  *  *

 

سه شنبه 23/فروردین/84 

امروز بعد از مدرسه رفتم به یک باجه تلفن همگانی و شماره ای رو که داشتم گرفتم. شب قبل از توی دفترچه ی تلفن کد رو هم پیدا کردم چون اونا تو یه شهر اطراف تهران زندگی می کنن. اما مطمئن نبودم کد درسته یا نه؟! آخه شماره ای هم داده بودن کد نداشت!

 


به هرحال شماره رو گرفتم. قلبم هزار بار در دقیقه می زد! تا حالا چنین کاری نکرده بودم!

زنگ خورد...

قطع کردم!

 ترسیدم!

خودم رو از باجه کشیدم عقب!

کمی فکر کردم...

نه!

باید زنگ بزنم! باید بگم دوستش دارم!

دوباره زنگ زدم و نگه داشتم تا صدای بچه گانه ای گفت : " بله؟ "

قطع کردم!

یعنی امیر حسین بود؟!

اون خیلی بچه است و بعیده که جواب بده!!! نکنه اشتباه گرفتم!

ترسیدم و دیگه زنگ نزدم و رفتم خونه!!!

( اینکه میگم ترسیدم نخندین! شرایط سنیم رو در نظر بگیرین! تازه اونا فامیل بودنو اگه سوتی می دادم آبروریزی میشد! خفن!)

 

*  *  *

شنبه 27/فروردین/84

 

امروز بعد از تعطیلی مدرسه به " م.م " زنگ زدم!

اول همون صدای کودکانه گفت: " بله؟! "

این بار قطع نکردم و نگه داشتم! و کسی گوشی رو گرفت و جواب داد: " بله ، بفرمائین؟! "

یعنی " م.م " بود؟! آب دهنم خشک شده بود! تو دلم بگم - نگم می کردم که یه صدایی پرسید: " م.م کیه؟ "

صدا رو شناختم! مادرش بود  و خیالم راحت شد که درست گرفتم! اما بازم جرات نکردم حرف بزنم و قطع کردم...

*  *  *

دوشنبه 12/اردیبهشت/84

امروز ساعت 11 به خانه برگشتم. چون معلم ها اعتصاب کرده بودند.

به خانه که رسیدم فال حافظ را برداشتم و نیت کردم و این فال برایم آمد...

 

" ای صاحب فال! معشوق تو به همان اندازه که تو به او فکر می کنی و دوستش می داری ، دوستت دارد و به تو فکر می کند و می خواهد هرچه زودتر به تو برسد!"

 

خیلی دلم برات تنگ شده " م.م " !

کاش یه روزی متوجه می شی دوستت دارم... روزی که دیر نشده باشه...!

 

عصر اون روز زیر بارون و بهم برگردون

خاطرات لب ایوون و بهم برگردون

توی فال افتاده بود عاشقمی یادت میاد؟!

فال راست توی فنجون و بهم برگردون...!

(شعر از : ف . فرومند )

 

دفعه قبل ازتون خواستم که بگین نظرتون راجع به نگاه های " م.م " چیه؟

و شما هم لطف کردید و نظر دادید. ممنونم.

حالا ازتون می خوام نظرتون رو راجع به کاری که کردم چیه؟ کار خوبی کزدم که زنگ زدم حتی با وجود اینکه حرف نزدم؟ یا بهتر بود حرف دلم رو می زدم؟

یا اصلا مخالف این کارم هستین و فکر می کنید باید کار دیگه ای می کردم؟اون کار چی بود که شما معتقید بهتر بود؟

لطفا نظر بدین حتی اگه فکر می کنید اساسا زود بود و نباید هیچ کاری می کردم!!!

  راستی از حالا منتظر فصل هفتم در کوچه های خاطرات باشید! چون اتفاقای عجیبی توش میفته!!!

 

هایـــلایـــــت هــــا : معجـزه - عاشقانه - خاطرات شخصی - در کوچه هاى خاطرات
سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers