در کوچه های خاطرات ( فصل دهم رویای شیرین ) - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

دوستان گرامی برای خواندن مطالب یک عمه ی مهربان اینجا کلیک کنید.

درباره ی وبلاگ " دلتنگی های یک عمه " :

یکشنبه ١٩ تیر ١٣٨۴

دیشب تا ساعت ٣:٣٠-۴ صبح بیدار بودم و به "م.م" فکر می کردم.

دلم پر از غصه است... ۴ سال گذشت و نه تنها کسی از عشق من خبر نداره،که حتی نتونستم به خودشم بگم...

فقط یه جمله ی سادست! " دوستت دارم..."

اما همینم نشد...

هرچی فکر میکنم می بینم برای رهایی از این غصه فقط می تونم "شیما" - خواهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر گلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم - رو از موضوع با خبر کنم. شاید اون بتونه یه راهی جلوی پام بذاره...


با همین افکار خوابم برد...

وقتی بیدار شدم فقط تصویر گنگ و مبهمی از یه خواب به ذهنم میومد و ذهنم و مشغول خودش کرده بود.

انگار از خانه ی آنها چیزی برای ما پست شده بود و همه انتظار آن را داشتند و برای کسی هم چیز عجیبی نبود!!!سوال

و چون این بسته از طرف آنها بود من علاقه ی بسیاری به باز کردن آن داشتم!خجالت

یادم نیست که در پاکت چه بود! اما لابلای آن نوشته ای پیدا کردم که فهمیدم جزو آن نیست و در واقع جاسازی شده...!

بنابر این بلا فاصله آن را پنهان کردم تا کسی متوجه ی آن نشود! انگار حدس زده بودم کار کیست!

خیلی سریع به جای خلوتی رفتم و آن نوشته را خواندم!

درست یادم نیست چه نوشته بود اما عاشقانه بود و این را دقیقا بیاد دارم که "م.م" در آن از من بخاطر کتاب "راهنمای عشق" که به او هدیه داده بودم از من تشکر کرده بود!!! ( به حق چیزای ندیده و نشنیده ! نیشخند )

این موضوع اینقدر عجیب بود که در خواب هم از خودم پرسیدم : یعنی چه؟! منکه چنین کتابی بهش هدیه نداده بودم!سوال

و بعد متوجه شدم برگه ی دیگری هم زیر آن هست که کوچک تر بود! باورم نمیشد! - در خواب - در آن یک آدرس نوشته بود و قرار ملاقات گذاشته بود!

از خوشحالی در پوست خودم هم نمی گنجیدم!

انگار آن آدرس را می شناختم! - اما الان هرچه فکر میکنم میبینم چه آدرس عجیب و غریبی بود! - در آن کاغذ نوشته شده بود:

" قرار ما در یک خیابان شلوغ! در ساعت عاشقی... "

و من در خواب به آن آدرس رفتم...

آنجا ایستاده بود...منتظر من بود و هراسان به اطرافش نگاه میکرد و دنبال من بود...

و  من...

با شاخه ی گلی که در دست داشتم به سمتش رفتم! وقتی به او رسیدم گل را تقدیمش کردم و گفتم:

دوستت دارم...

خندید...

اما درست در لحظه ایکه میخواست به من ابراز علاقه کند...

بیدار شدم...

 

و حالا به این فکر می کنم که دل خوش سیری چند؟!!!

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - معجـزه - خاطرات شخصی - در کوچه هاى خاطرات
شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers