در کوچه های خاطرات ... ( فصل دوازدهم هفته ی خاکستری ) - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

چند ماه به همان روال گذشته سپری شد و " هفته های خاکستری " من یک به یک در حسرت دیدار " م.م " گذشت...

تا اینکه...

شنبه روز بدی بود

روز بی حوصلگی...

وقت خوبی که میشد

غزلی تازه بگی...

 

ظهر یکشنبه ی من...

جدول نیمه تموم...

همه خونه هاش سیاه

روی خونه جغد شوم

صفحه ی کهنه ی یادداشتای من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو میگه که چشم من...

تو نخ ابره که بارون بزنه

آخ... اگه بارون بزنه...

 

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اینجا برو

اما موش خورده شناسنامه ی من...!

 

عصر چهارشنبه ی من...

عصر خوشبختی ما...

فصل گندیدن من...

فصل جون سختی ما!

 

روز پنج شنبه اومد...

مثل سقاهک پیر

رو نوکش یه چیکه آب

گفت به من بگیر بگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر...

 

جمعه حرف تازه ای برام نداشت...

هرچی بود پیشتر از اینها گفته بود...

( شعر از شهیار قنبری )


دفتر خاطرات سال 85 را بر میدارم...

روی صفحه ای از آن نوشته بودم:

مرا بر ململ چشمات بیاویز ...

که من قندیل معبدهای دردم...

 

- صفحه های نه چندان کهنه ی دفترم را ورق میزنم!

صفحه ای نبود که به یاد " م.م " سیاه نشده باشد!

نوجوانی را پشت سر گذاشته ام و با شوق فراوان به انتظار روزهای جوانی و لحظه های ترش و شیرین عشق هستم!

در درونم حسی موج می زند...

حسی پر از من...

پر از "م.م"...

و حسی برای ما شدن...

 

و اینک سال 1385...

سالی که امید داشتم سبز تر و نیکوتر از گذشته باشد...!

 

به اشتیاق دیدن "م.م" به شمال رفتم.قصد داشتم به عادت همیشگی در ایام عید او را آنجا ببینم!

اما وقتی متوجه شدم که او امسال به شمال نیامده خیلی ناراحت شدم و از رفتن به خانه ی پدر بزرگش هم منصرف شدم!

بالاخره به اصرار من با خانواده خیلی زود به تهران برگشتیم و کمتر از یک هفته را در شمال ماندیم! ( قدرت رو داری؟! نیشخند هیچوقت کمتر از 10 روز بر نمیگشتیم! )

دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم...

چندبار به مامان گفتم که به آنها زنگ بزند - او اینک کما بیش از رازی در سینه دارم مطلع است! زمان زیادی از باخبر شدنش نمی گذرد.خودم به مادرم گفتم که دوستش دارم ) و دعوتشان کند اما گوشش بدهکار این حرفها نبود!

میگفت :

اینقدر بی تابی نکن! الان وقتش نیست!خودم سر موقع او را برایت خواستگاری می کنم!

گفتم:

مسئله که این نیست! دلم تنگ شده! میخواهم ببینمش!

اما مامان که انگار تجربه اش " دنیای این روزای من " رو براش نمایان کرده بود هر بار به طریقی از زیر خواسته ام فرار می کرد!

دیگر فکر نمی کردم که به این زودیها ببینمش!

چون فقط 6 ماهی یک بار این فرصت دست می داد! آن هم یا عید و یا تابستان!

فکر می کردم نم نمک فرصت عید در حال از دست رفتن است و باز هم باید خودم را برای 3 تا 6 ماه دیگر آماده ی جدایی کنم!

اما مثل همیشه یک اتفاق غیر منتظره!

روز پنج شنبه 10 فروردین 85 روزی بود که من باز هم "م.م" را - در حالی که مثل دفعه های قبل نا امید بودم - دیدم!

چقدر دلم برایش تنگ شده بود...

از خوشحالی اشکی گوشه ی چشمم نشسته بود...

و در دل گفتم...

کاش به شهر خوب تو

مرا همیشه راه بود

راه به تو رسیدنم

همین پل نگاه بود

مرا ببر به خواب خود

که خسته ام از همه کس

که خواب و بیداری من...

هر دو شکنجه بود و بس..!

 

ادامه دارد...

..............................................

پی عذر نوشت: سلام.ببخشید که نبودم.ازم دلیل نخواین! نتونستم باشم! همین!

از همه عذر میخوام.

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - معجـزه - خاطرات شخصی - در کوچه هاى خاطرات
پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers