در کوچه های خاطرات... ( فصل سیزدهم آن نگاه ... ) - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

پنج شنبه ١٠ فروردین ٨۵

ادامه از فصل قبل...

تو راه فقط به این فکر بودم که اولین برخورد بعد از این همه مدت چه جوریه؟!!

خوشحال از اینکه بالاخره دوری تموم میشه و بی تاب برای لحظه ی رسیدن!

یه حس ناب که وصف ناپذیره...

نزدیک های خونشون تو خیابونی به اسم مصلی لحظه ای خودرو ایستاد.من هم از پشت شیشه مشغول تماشای بیرون و فکر به زمان رسیدن! که توجهم به باجه ی تلفنی جلب شد! به شماره ای که پایین آن نوشته بود توجه کردم.

من اونقدر به اون شماره هایی که به خونمون زنگ زده بود نگاه کرده بودم که دیگه از حفظ بودم!

XXXXXX9531

XXXXXX9513

XXXXXX9588

XXXXXX1897

اون شماره خودش بود! 9588 بود!

زیاد با خونشون فاصله نداشت و تو اون چند دقیقه به این فکر میکردم که یعنی میشه؟!

یعنی خواب نبود؟! یا تصادف؟!

به خودم که اومدم دیدم جلو درشون هستیم!


رفتم بالا...

با لبخند بهم سلام کرد و با لبخند جواب دادم!

منتظر بودم ببینم چی میشه!

کنار پدرش و دقیقا روبروش نشستم! که یه موقع باباش متوجه نگاه من نشه!

اما خوب...

این خجالت دست از سرم بر نداشت! نمی تونستم حتی سرمو به سمتش بچرخونم! بخصوص اینکه خیلی وقتا حس می کردم داره نگام می کنه و این جو رو برام سنگین تر می کرد.

چای و شیرینی رو که آوردن خیلی با متانت شروع کردم به خوردن!!خجالت خلاصه مواظب بودم سوتی ندم!

اما چشمتون روز بد نبینه!

خدا بگم اون کسی رو که شیرینی نخودی رو درست کرد چی بشه! تا گاز اولو زدم...

همش خورد شد مثل خاک شیر!!! ریخت رو پیرنم!تعجب

آخ آخ!

از خجالت آب شدم خجالت

نمی دونستم با اون خرده ها چه کار کنم؟! دیدم نگام میکنه و میخنده!

آروم گوشه ی پیراهنمو گرفتم و رفتم تو ظرفشویی خالی کردم و اون شیرینی تلخ رو گذاشتم کنار و همون جا عهد کردم که دیگه لب به شیرینی نخودی نزدم!

اونم که انگار خندش بند نمیومد همین جور زیر چشی نگام می کردو می خندید!

کلی طول کشید تا از زیر فشار اون جو سنگین بیام بیرون بگم کی بود کی بود من نبودم!!! نیشخند

در طول شب سعی کردم چند بار سر صحبتو باهاش باز کنم اما تا جواب می داد از خجالت نمی تونستم ادامه بدم و هی چند دقیقه یه بار یه نفس عمیق می کشیدم و می گفتم تو می تونی!

اما نه!

نمی تونستم! تا باز یه چیزی می گفتم همون جا تموم میشد!

به هر حال پدر و مادرامون اونجا کنارمون بودنو نمیشد حرف خاصی زد!

اما سعی می کردم با نگاه بهش بفهمونم که دوسش دارم و اون هم همیونطور!

البته امروز به این نتیجه رسیدم که اشتباه می کردم وگرنه امروز...

بعد از شام رفت تا ظرفارو آب بکشه و منم تو خودم بودم و داشتم نقشه طراحی می کردم که یه جوری بگم! انگار می خوام کوه بکنم!

که متوجه شدم داره نگام می کنه! این دیگه خیال نبود!

حالا می رسیم به جاهایی که از حرفا و تکذیباش براتون بگم! اما اینو نمی ذارم تکذیب کنه ! این خیال نبود!

واقعیت بود!

اون 360 درجه می چرخید و فقط به من نگاه می کرد!

دنبال چی می گشت؟؟؟! من که اصلا روم نمی شد نگاش کنم اما اون همیشه به من نگاه می کرد و همین نگاه ها منو بیچاره کرد و حالا اون میگه همش خیاله!

آره شاید تلفنا خیاله! تصادفی بوده یا هرچی!

اما رفتار اون شب نه!

اون نگاه ها فقط دنبال یه چیز بود...

عشق ...

ادامه دارد...

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - معجـزه - خاطرات شخصی - در کوچه هاى خاطرات
دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers