در کوچه هاى خاطرات... (فصل چهاردم آن نگاه ... - بخش دوم ) - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

ادامه از فصل قبل...

 وقتى دیدم داره نگام میکنه از خوشحالى داشتم بال در میاوردم! رفتم و روى مبلى نشستم که هم من راحت تر ببینمش و هم اون مجبور نشه این همه بچرخه! بعلاوه اینجورى خودمم مطمئن میشدم که هرجا برم نگاهش دنبالمه! نگاه هامون به هم دوخته مى شد و من داشتم دیوونه میشدم!


 اون شب همین طور گذشت تا وقت رفتن... یادمه هنوز هوا سرد بود؛خصوصا شبا.براى همین من کاپشن داشتم.ازش خواستم کاپشنمو بیاره! اما اون خیلى بى تفاوت گفت: تو اتاق پشت دره! برو بردار! بهم برخورد و ناراحت شدم! به هر حال معمولا مهمون نمیره تو اتاق هاى منزل صاحبخونه دنبال لباسش بگرده! اصلا صحیح نیست! بگذریم! منم رفتم!وقتى برگشتم همه پشت در،در حال پوشیدن کفشهاشون و خداحافظى بودن و " م.م " پشت پنجره ى کنار در ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد. دقیقا یادمه که براى گرفتن جواب خداحافظیم ۴بار بهش گفتم خداحافظ "م.م" خانوم! تا بالاخره در حالى که حتى بهم نگاه نکرد و نگاش به بیرون خیره بود گفت: خداحافظ. ناراحت و عصبانى ازین رفتار آخرش نشستم تو ماشین و تا خونه به این موضوع فکر میکردم. شب به اون خوبى چه بد تموم شد... بعد از چند روز به این فکر مى کردم که شاید باز ایراد از ذهن منه و من با نگاه هاى نصفه و نیمه ( از رو خجالت ) اونو گیج کردم و او هم ازین نگاه ها بدش مى آمد و دنبال این بود که پشت این نگاه ها چیه؟! (یعنى بر عکس! اون چون من نگاش میکردم نگام میکرد،نه اینکه من چون اون نگام میکرد نگاش میکردم!!! ) شاید اینجورى رفتار آخرشو واسه خودم توجیه میکردم! یعنى دوسم نداره و بازم تو توهم بودم؟!! اگه دارید به این فکر میکنید که من کل این ماجرا تو توهم بودمو هر حرکتى و به نفع خودم و به حساب این میذاشتم که دوسم داره،اما نداشته و فقط تو خیال من بوده با من همراه باش!!! بعد ها یعنى بعد از چند ماه متوجه شدم رفتار اون شب "م.م" رو همه فهمیده بودند! مامان و خواهرم به من گفتند که آن شب حتى زمانى که هواسم نبود اون به من خیره میمونده تا نگاش کنم! چیزى رو که همه تأیید کردند یعنى توهم نیست! واقعیته! نمیخوام جورى بگم که خیلى حق به جانب باشم! منم اشتباه هایى کردم،اما اون... قضاوت رو با هم بذاریم براى وقتى که همه چى رو گفتم! یه مژده واسه اونا که از دستم خسته شدن! داریم به آخرا نزدیک مى شیم!

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - معجـزه - خاطرات شخصی - در کوچه هاى خاطرات
جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers