ازدواج - کلبه ى ایرانیان

KING 37 Home 1

من در مدتی که نبودم تغییر خاصی نکردم! زندگیم هم دستخوش تغییرات خاصی نبود و نمیدونم که این موضوع یعنی خوب یا بد؟!

27 بهمن ماه اولین سالگرد ازدواج من و خانومی بود. نمیدونم تا چه حدی تونستم خوشحالش کنم یا اصلا تونستم خوشحالش کنم یا نه. ولی سعی کردم کاری رو که در توانم هست رو انجام بدم.

مدتی که نبودم به اینترنت دسترسی نداشتم و الان هم که این مطلب رو می نویسم به لطف وایمکس خانومی هستش که بهم قرض داده.

----------------------

توی زندگی یه وقتایی آدم یه تصمیماتی میگیره که بعضی وقتا ممکنه از اون تصمیمات پشیمون بشه بعضی وقتا هم ممکنه رضایت بخش باشه. خیلی از این تصمیمات نتایجشون ممکنه برامون مهم باشند و برخی هم کم اهمیت ؛ گاهی بعضی از تصمیمات هستند که جبران پذیرند و باعث کسب تجربه میشن ؛ اما یک سری از تصمیمات مهم توی زندگی آدم هستند که اگر توی اتخاذشون اشتباه کنی و بخصوص اگه روی اشتباهت هم پافشاری کنی ممکنه نتایج تلخی به بار بیاد که اثراتش یا جبران پذیر نباشند و یا اگر هم سخت نگیریم  و جبران پذیر تصورشون کنیم بالاخره برای مدتی نسبتا طولانی می تونند زندگی ما رو دستخوش فشارها و تغییراتی کنند. مثلا یکیش همین ازدواجه ! من خیلی وقت ها شده که با همسرم حرفم میشه و یا توی یک سری مسائل اختلاف نظر داریم ولی اینقدر همسرم خوب و مهربونه که خیلی سریع میتونیم به یک تفاهم و نتیجه مطلوب برسیم. جدای از همه ی این سبک مسائل یک سری قوائد هست که هر انسانی ممکنه برای خودش قائم به یک سری از اونها باشه! مثلا من روی نوع لباس پوشیدن همسرم حساسم ، برام مهمه که پوشش مناسب باشه نه به این معنی که حتما چادر باشه ولی دوست ندارم مثلا مانتوش کوتاه باشه و یا ... قوانینی از این قبیل که برای خیلی هامون مهمه گاهی جزو همون مسائلی قرار می گیرند که اگر درست و به موقع راجع بهشون تصمیم نگیری و یا تصور کنی که بعدا درست میشه ممکنه شدیداً به مشکل برخورد کنی! همه ی اینها رو گفتم که بگم من با همسرم اگرچه توی یک سری مسائل ممکنه اختلاف نظر داشته باشیم ولی اینقدر با گذشت هر روز به انتخاب درستم ایمان میارم که گاهی خودمم ناراحت میشم که چرا سر یک مسئله ی جزئی توقع دارم همسرم کوتاه بیاد! گاهی شاید لازمه این من باشم که بگم من اشتباه میکنم!

امشب از اون شب هایی بود که مطمئن شدم که در انتخابم اشتباه نکردم و از صمیم قلب و با تمام وجود حس کردم خداوند اینقدر دوستم داره که با تمام پافشاری هام روی انتخاب اشتباهم ، اون انتخاب رو از پیش روم برداشت و هدیه ی بزرگی بهم داد . . .

من همسرم رو عاشقانه دوست دارم . . .

تا همیــــــــــــــــــــشه . . .

تا ابــــــــــــــــــــــــــــد . . .

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - خاطرات شخصی - دل نوشته - ازدواج
شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()

خیلی از جوانها این روزها به موضوع ازدواج خنده ی تلخی می زنند! وقتی بحث ازدواج پیش می آید بلافاصله حرف فلان دوست و فلان آشنا را پیش می کشند که بخاطر مهریه ی زنش در زندان است زنش با فرد دیگری ازدواج کرده چون پولدارتر بوده و یا فلان آشنا را مثال می زنند که زنش را در اتاق خواب با مرد دیگری در حال معاشقه دیده اما چون 1360 شکه مهر زنش کرده نمی تواند از زنش جدا شود و به قول آنها مثل جا کلیدی زنش شده است!
البته همه ی این موارد درست است و وضعیت اخلاقی جامعه ی ما رو نزول می رود و به شدت پایه های خانواده این روزها می لرزند از وجود خیانت ها... که البته بر عکس زمان گذشته این بار بیشتر خیانت ها از سمت زنان صورت می گیرد ؛ اما به نظر من اگر هر کسی در انتخاب خود دقت داشته باشد ، راجع به همسرش با عقل و تدبیر و نه فقط از روی زیبایی و احساسی زود گذر تصمیم گیری کند و صد البته راجع به خانواده ی همسر مقابلش تحقیق کند به احتمال قوی این چنین انتخابی نه تنها محکوم به شکست نیست که حتما به ازدواجی پایدار تبدیل می شود ...
اگر بخواهیم می توانیم با یک انتخاب مناسب عاشقانه زندگی کنیم . . .

هایـــلایـــــت هــــا : روزنوشت - اجتماعی - ازدواج - عاشقانه
یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()

امروز صبح مامان و خواهر جان تشریف بردند برای من خواستگاری! البته خواستگاری که نه!

معارفه ی زنانه بود! نیشخند

یحتمل اگه پزشک معالج مامان زمان شروع فرآیند درمان و عملش رو به آینده موکول کنه این هفته با پیژامه به خواستگاری مشرف می شویم!! فعلا امتحان دارم و هیچی نخوندم. در نتیجه توضیحات بیشتر رو به آینده موکول می کنم. چشمک

هایـــلایـــــت هــــا : خاطرات شخصی - ازدواج - ا محمدنژاد - خواهر
شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()

از ایمیل های ارسالی که هر روز برام میفرستند این ایمیل جزو قشنگترین و پر معناترین ایمیلی بود که یک دوست به من فرستاد.

حتما این مطلب رو در ادامه بخونید... 

ادامه ی مطلب

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - کلبه ى ایرانیان - ازدواج - زندگی
چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
چندتا عمه ی پیر داشتم همیشه توی عروسی ها میومدن سیخونک میزدن تو پهلوم در گوشم میگفتن بعدی تویی,بعدی تویی!! 
البته دیگه این کار رو نمیکنن,چون توی ختم ها منم باهاشون همین کارو کردم!! نیشخند
*****
امشب ،شب تولدمه مامانم میگه:”،برو جارو و گردگیری کن،شب مهمونا میان. ” میگم: مامان من تازه به دنیا اومدم،برم جارو کنم؟ "
رفته زیر پتو میگه من هم تازه زاییدم، باید استراحت کنم!! نیشخند
*****
قدیما ظرف یکبار مصرف نبود، دختر همسایه دوبار میومد، یه بار نذری میاورد، یه بار میومد واسه ظرفش، آدم فرصت فکر کردن و تصمیم گیری داشت.
بعد میگن چرا آمار ازدواج کم شده شما دارین فرصتها رو از جوونا میگیرین... والا
هایـــلایـــــت هــــا : طنز - کلبه ى ایرانیان - دختر - ازدواج
سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()

صدام کن این دم آخــــــــــــــــــــــــــــــــر...

آخه فردا دیگه دیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره...

آخه فردا دیگه نیســــــــــــــــــــــــــــــــــــــتم...

کسی جامــــــــــــــــــــو..................

 

خداحافظ که دلگیرم...

سراغــــــتـــــــــو....؟

نه...! نمی گیــــــــرم...!

ببین رفتم...؟

خداحافظ...

 

یه کاری کن...

دارم میرم...

یه کاری کن...

بذار حتی بمونم تو بهم بــــــــــــــــد کن...

پشیمون میشم از رفتن...

بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...

راه منو ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــد کن...

واسه رفتن بگـــــــــــــــــــــــــــــــــو...

دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره...

بگو شم دست و پا گیـــــــــــــــــــــــــرت...

دارم راهی میشم جـــــــــــــــــــــــــــــونم...

چرا گریت نمــــــــــــــــــــــــــــــــــی گیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره؟؟!

 

چرا با چشمای گریون...

می خوای باشم یه سرگردون؟

پاشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو!!!

این لحظه حساسه...

یه جوری منو برگردون...

برگردون...

برگردون...

 

بهم چیزی بگو...

حتـــــــــــــــــــــــــــی...

بگو بد کـــــــــــــــــــــــردی...

بی رحــــــــــــــــــــمی...

یه کاری کن دارم میرم...

چرا اینو نمی فهمی...؟؟؟

نمی فهمی چرا بی تو....

من از شب گریه ها خیسم...؟

اگه رفتم گناهش رو....

باید پای کی بنویسم؟؟؟؟

 

ادامه ی مطلب

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - شعر عاشقانه - معجـزه - ازدواج
شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()

به سلامتی دختری که از شوق اومدن خواستگارش غش میکنه ولی میگه :

" فعلاً قصد ازدواج ندارم!! " 

هایـــلایـــــت هــــا : sms - اس ام اس - پیامک - طنز - ازدواج
دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()

جمعی از آقایان فرهیخته ی کتک خورده و زن زلیل پس از شب شعری که برگزار شد به این نتیجه رسیدند که می بایست آغاز گلستان سعدی تغییر کند.

بدین ترتیب آغاز گلستان را بدین شکل بازنویسی نمودند:

 

- منت خدای را عزوجل که لذت زن را قند و عسل قرار داد !! همو که ازدواجش موجب محنت و به طلاق اندرش مزید رحمت!!

هر لنگه کفشی که بر سر ما می خورد مضر حیات است و چون مکرر فرود آید موجب ممات!!!

پس در هر لنگه کفش دو ضربت و بر هر ضربت آخی واجب!!!

ادامه ی مطلب

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - طنز - ازدواج - گلستان سعدی
یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()

این متن بصورت ایمیل از یکی از دوستان به دستم رسید.

با تشکر از ایشون...

 

موضوع انشا ازدواج

نام : اکبر

کلاس :دوم دبستان

موزو انشا : عزدواج!
 

 

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

 در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست...

ادامه ی مطلب

هایـــلایـــــت هــــا : طنز - دختر - ازدواج - انشا
سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()

چه شب بدی بود امشب...

خیلی گریه کردم...

خیلی...

داییت امشب اینجا بود...

وقتی عکساتو نشونم داد...

ادامه ی مطلب

هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - معجـزه - ازدواج
پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
امروز ایمیل هامو چک کردم؛ طبق معمول تبلیغاتى هارو نخونده پاک کردم تا رسیدم به ایمیل فاطیما! مثل خواهرمه! اما خیلى وقت بود ازش بى خبر بودم! خوشحال شدم! برام نوشته بود ازدواج کرده! جا خوردم! انتظار نداشتم اینقدر زود ازدواج کنه! نمى دونم چرا الکى یه هو یه جورى شدم! شاید شوکه شدم!!! به هر حال براش آرزوى خوشبختى مى کنم و اگه روزى وبمو خوند خالصانه میگم: فاطیما جان سپید بخت باشى همیشه... داداش کوچولوت دوستت داره...
هایـــلایـــــت هــــا : عاشقانه - فاطیما - ازدواج
سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ بود | ا. مـحـمــدنــژاد  نظرات ()
Daisypath Happy Birthday tickers